زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... سوپرايز بابايي ...

   به نام داناترين دانايان سوپرايز بابايي                       20/12/1390               روزهاي با رادين بودن سپري مي شه و هر روز يه مرحله از رشد و تكامل پسري من خودنمايي مي كنه. روی بدنه دستمال مرطوبي كه براي گل پسر قند عسل استفاده مي كردم، تصوير يه ني ني ناز بود كه پاهاش رو به سمت بالا گرفته بود و با دستهاي كوچولوش پاهاشو نگه داشته بود. هر وقت بابا محسن این عكس رو مي ديد، مي گفت :"پسرم .... آخه ...
20 اسفند 1390

... واكسن 4 ماهگي رادين پسري ...

هو الشافي واكسن 4 ماهگي رادين پسري                                         13/12/1390   از روزي كه گل پسري واكسن پايان دو ماهگيش رو زد ، همش مراقب بودم كه واكسن نوبت بعدي رو از ياد نبرم. از اواسط اسفند ماه بود كه همش تاريخ رو چك مي كردم تا رادين جونم رو واسه واكسن ردن ببرم. بلاخره 13 اسفند رسيد .از هفته قبل با بابا احمد هماهنگ كرده بودم تا امروز ،شنبه، بياد دنبالمون.ساعت 11:00 بود كه بابا احمد رسيد و ...
13 اسفند 1390

... مامان اولين بار رادين رو با كالسكه بيرون برد ...

به نام خداي مهربون مامان اولين بار رادين رو با كالسكه بيرون برد                                    01/12/1390 ديگه بعد از 3 ماه حسابي از خونه نشيني خسته شده بودم.نه اينكه بيرون نرم.مي رفتم اما يا بايد مزاحم بابا احمد مي شدم كه اونم ميومد دنبالمون و مي رفتيم خونشون و يا بايد منتظر بابا محسن ميموندم كه اونم  بنده خدا خسته و كوفته ميومد و تو تاريكي مي رفتيم بيرون و يه دوري با ماشین تو شهر مي زديم. از طرفي هم بغل كردن پسري با ريزه ميزه ...
1 اسفند 1390

... رادین برای اولین بار تاب بازی می کنه ...

به نام خالق مخلوقات رادین برای اولین بار تاب بازی می کنه                        18/11/1390 پنج شنبه است و حالا که از خواب بیدار شدیم ، منو پسری هر دو سر حال و شادابیم . با اینکه زمستونه اما هوای قشنگیه .آفتابی با یه هوای ملس که نه سرد و نه گرم. بعد از شستن دست و صورت خودم و رادین دلم خواست برم بیرون .تو فکر این بودم که کجا برم ، کجا نرم ، یهو به نظرم رسید رادینمو ببرم پارک کنار خونمون . پس بلند شدم و لباس خودمو  پوشیدم و بعد لباس رادینو پوشوندم . بدو بریم پسری.... ...
18 بهمن 1390

... غلط زدن قند عسلي رو تشك ...

   هو الحي غلط زدن قند عسلي رو تشك        08/11/1390   چون بابا محسن هر روز از 6:00 صبح تا 5:00 بعد از ظهر يه سره بيرون از خونه مشغول كار بود ،اكثرا ْ از ديدن كارهاي نويي كه قند عسلم براي اولين بار انجام ميداد محروم بود.وقتي بابايي عروب به خونه ميومد من براش با آب و تاب از كار جالبي كه تو اون روز گل پسري انجام داده بود تعريف مي كردم. امروز هم يكي ديگه از اون روزهاست كه پسري من دست به يه كار جالب و جديد زد... طبق معمول صبح حدوداي ساعت 9:30 رادين جيگري با تكون هاش بهم فهموند كه مي خواد از خواب بيدار بشه و بعد از اينكه شيرش رو نوش كرد ...
8 بهمن 1390

... رادین برای اولین بار به زیارت میره ...

به نام حضرت دوست رادین برای اولین بار به زیارت میره بازم یه جمعه دیگه... جمعه ها واسه من جشنه تا وقتی که بابایی هست من یخورده استراحت کنم از خستگی رادین داری... صبح که از خواب بیدار شدیم ، همگی سر حال بودیم. هوا خوب بود و بدون ابر و آفتاب تو آسکون می درخشید. تقریبا از دو ماه مونده به تولد رادین ،برای مراقبت از مسافر کوچولو فقط تو شهر با ماشین بابایی این طرف اون طرف می رفتم و حالا هم بعد از گذشت 4 ماه هم بخاطر فسقل بودن این جوجو و هم سرمای هوا روحیم خیلی خسته بود ،مخصوصا واسه من که تقریبا جزء برنامه هر جمعمون رفتن به خارج شهر برای تفریح بود... هوا رو که خوب دیدم سریع هوس بیرون رفتن به سرم زد ، ...
21 دی 1390

... رادين و عمو سوتي ...

به نام سلام كه سلام نام خداست رادين وعمو سوتي   ديگه رادينم وارد3 ماهگي شده و كم كمك داره با ادمهاي دور رو برش آشنا مي شه و بهشون واكنش نشون ميده.الان ديگه فهميده كه من مامانشم و بابا محسن پدرشه. الان ديگه به اداهاي ما واكنش نشون ميده و تقريباْ يه چيزهايي رو ميفهمه. غير از ما با مادر روحي هم جور شده و هر قت مامان روحي رو مي بينه در لحظه اول مثل يه پسر حرف گوش كن اول با دقت به حرف هاش گوش مي ده و بعد از حظ بردن كلي ميخنده.بابا احمد به شوخي مي گفت پسرم مي دونه مامانيش ناظمه واسه همي مي ترسه تو بغل مامان بزرگش تكون بخوره. دو هفته اي بود كه رادينم وارد 3 ماهگي شده بود و به يمن قدم خيري كه تا ...
21 دی 1390

... اسباب كشي اجباري در دو ماهگي رادين جون ...

به نام خدا اسباب کشی اجباری ما                                                                      ٢٧/09/1390 صبح جمعه است و بابا محسن به همراه بابا حبیب و عموها و بابا احمد در حال جابه جایی اسباب اثاثیه خونه ما به خونه دیگه که قرار مدت کوتاهی تا آماده شدن خونمون اونجا باشیم هستند... ...
27 آذر 1390